آویناآوینا، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 3 روز سن داره

❀ღآویناღ❀

دختر دایی

هفته قبل دختر داییم اومد خونمون. این اولین باری بود که میومد خونمون. مامانی و یاباییش هم از سال 88 نیومده بودن خونمون. بنابراین مامانم خیلی خوشحال شده بود دایی به همراه پسر عمه مامانم به شمال رفته بودند قرار بود روز چهارشنبه برن خونه یکی از دوستان در کرج و پنج شنبه بیان خونه ما. روز چهارشنبه طی هوس آشی که مامان ما رو فرا گرفته بود با خاله الهام قرار گذاشتیم بریم بوستان ولایت و شام آش بخوریم. به نزدیک بوستان که رسیدیم دایی زنگ زد که ما امشب برای خواب می رسیم خونتون لذا قضیه شام و بوستان کوتاه و مختصر اما بسیار مفید شد. دست خاله الهام درد نکنه چه آشی شده بود همونی بود که مامانم هوسشو کرده بود. من و علیرضا هم بسیار مهربانانه با هم کلی بازی ک...
16 خرداد 1393

سفر به کاشان

دو هفته قبل به اتفاق همکارای مامانی و بابایی رفتیم کاشان به من خیلی خوش گذشت چون حسابی آب بازی کردم و مامانی جلوی همکاراش روش نمیشد منو دعوا کنه بنابراین اجازه داشتم هر چی دلم میخواد آب بازی کنم سفرمون با اتوبوس بود این اولین باری بود که سوار اتوبوس میشدم یه دوست خوب هم پیدا کردم که دقیقا صندلی پشت ما نشسته بودند. نمیدونم چرا مامانم مرتب به بابایی میگفت" این پشت سری ها چه بدشانس بودند" من که یه لحظه چشم از دوست جدیدم برنداشتم و سعی کردم نذارم حوصله اش سر بره. اینم دوست جدیدم "محمدباقر" خیلی ماهی به نظرم کاشان بهترین شهر ایرانه چون هر جا بری حتی داخل خونه هاش حداقل یه نهر اب پیدا میکنی اون که باب...
16 خرداد 1393
1